تابلوی لئوناردو

چشمانش را باز کرد و به تابلوی نیمه کاره اش نگاه کرد. دیگر خسته شده بود. سالها بود که این حس به سراغش نیامده بود، حس کلافگی از کشیدن یک تابلو. همیشه اولین قلمی که به بوم میزد جرقه ی عشقی بود که تا انتهای تابلو همراهی اش میکرد. اما این تابلوی لعنتی. هیچ حس خوبی نسبت به اش نداشت. خیره به گوشه ی مشکی تابلو نگاه کرد. فقط به پولش فکر میکرد. هیچ وضع مالی خوبی نداشت، سه ماه اجاره ی اتاق کوچک و نم کشیده اش عقب افتاده بود. با هر زحمتی بود تابلو را به اتمام رساند. با دقت دور تابلو را روزنامه پیچاند و به فروشگاه محلی برد. هر روز به فروشگاه سر میزد اما تابلو به فروش نمی رسید. بدتر از این نمی شد. هفته ی چهارم بود که به فروشگاه رفت. مرد ثروتمندی وارد فروشگاه شد. سریع جلو رفت و تابلو را به مرد معرفی کرد و چشمان پر از خواهشش را به چشمان مرد دوخت. مرد لبخندی رضایتمندی به تابلو انداخت و آنرا با قیمت پایین خرید.هفته بعد عکس تابلوی لئوناردو توی روزنامه ای به عنوان اثر برتر مسابقه و به نام آن مرد ثروتمند چاپ شده بود. جایزه نفر اول یک دستگاه آپارتمان بود.
صدای جوانی

آقا

Tom Miller

بهروز فتاحی

آتش انتقام هروز در دلش شعله ور تر میشد تا اینکه دیروز پس از هفده سال آمد تا انتقام پدرش را از این مرد بگیرد.صدای گلوله بود که تمام اتاق کار مرد و گوش بهروز را پر کرد و اشک چشمهایش را.از خوشحالی بود یا ناراحتی خودش هم نمیدانست.مرد را کشته بود اما دلش هنوز هم آرام نگرفته بود.فرار نکرد همانجا ماند تا پلیس ها سر رسیدند... طناب دار را به گردنش آویختند و بعد هم زیر پایش خالی شد هیچکس نمیداند در آن لحظه به چه چیزی فکر میکرد!
Jeff collins



