تبليغاتX
Dany Boodman T.D Lemon1900
Dany Boodman T.D Lemon1900
خداوند هرگز به ما رویایی نمیدهد که توان تحقق بخشیدن به آن را نداشته باشیم

تابلوی لئوناردو








چشمانش را باز کرد و به تابلوی نیمه کاره اش نگاه کرد. دیگر خسته شده بود. سالها بود که این حس به سراغش نیامده بود، حس کلافگی از کشیدن یک تابلو. همیشه اولین قلمی که به بوم میزد جرقه ی عشقی بود که تا انتهای تابلو همراهی اش میکرد. اما این تابلوی لعنتی. هیچ حس خوبی نسبت به اش نداشت. خیره به گوشه ی مشکی تابلو نگاه کرد. فقط به پولش فکر میکرد. هیچ وضع مالی خوبی نداشت، سه ماه اجاره ی اتاق کوچک و نم کشیده اش عقب افتاده بود. با هر زحمتی بود تابلو را به اتمام رساند. با دقت دور تابلو را روزنامه پیچاند و به فروشگاه محلی برد. هر روز به فروشگاه سر میزد اما تابلو به فروش نمی رسید. بدتر از این نمی شد. هفته ی چهارم بود که به فروشگاه رفت. مرد ثروتمندی وارد فروشگاه شد. سریع جلو رفت و تابلو را به مرد معرفی کرد و چشمان پر از خواهشش را به چشمان مرد دوخت. مرد لبخندی رضایتمندی به تابلو انداخت و آنرا با قیمت پایین خرید.هفته بعد عکس تابلوی لئوناردو توی روزنامه ای به عنوان اثر برتر مسابقه و به نام آن مرد ثروتمند چاپ شده بود. جایزه نفر اول یک دستگاه آپارتمان بود.


ارسال در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط طاهره عابدی
 

صدای جوانی

 


 

 



 

سالن مملو از آدم های سن و سال داری شده بود که برای شنیدن صدای خواننده محبوبشان از راه های دور و نزدیک خودشان را به برلین رسانده بودند. ژوزفین بار دیگر خودش را در آینه برانداز کرد. استرس از پشت صورت نقاشی شده اش هویدا بود. قرار بود پس از سالها بار دیگر روی سن برود و برای هموطنانش بخواند. جوانی اش را در این راه گذاشته بود اما فوت همسرش سال ها او را از خواندن دور کرده بود. توی این مدت ژوزفین روی صدایش کار نکرده بود و صدایش دیگر آن طراوت و تازگی را نداشت. این موضوع استرسش را بیشتر می کرد. مردم به یکباره خواننده محبوبشان را از دست داده بودند و حالا بعد از مدت ها دور هم جمع شده بودند تا ژوزفین را ببینند. دختری با عجله وارد اتاقک شد. نگاه خریدارانه ای به ژوزفین کرد و گفت: خانم سالن پر شده ، مردم منتظر شما هستند. ژوزفین با تمام تجربه ای که داشت از روبرو شدن با طرفدارانش نفسش بند آمده بود. بالاخره روی سن رفت. سالن غرق تشویق هواداران شد. دل ژوزفین ریخت. بدون هیچ حرفی اولین قطعه را اجرا کرد. آنقدر خاطره جوانی در سالن پیچید که صدای بد ژوفین به چشم هیچ کس نیامد.

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط طاهره عابدی


آقا







دلش گرفته بود. چند وقتی میشد که احساس خستگی می کرد و به زمین و زمان بد و بیراه می گفت. تا اینکه امروز با مدیرش دعوایش شد و بعد هم اخراج. کارمندهای دیگر خیلی سعی کردند که ماجرا را فیصله بدهند، اما وحید عصبی وسایلش را جمع کرد و سریع از شرکت بیرون آمد. رگ پیشانیش متورم شده بود و از زیر پوستش معلوم بود. بلند نفس می کشید و چشمانش کمی قرمز شده بود و تند راه می رفت. فکرش کار نمی کرد و توی دلش می گفت احمق چرا این کار را کردی؟  حالا کی کار پیدا کنی؟ بعد می گفت به درک مردک فکر کرده من نوکرشم. با این فکرها عصبی تر شد. از خیابان رد می شد که چشمش به گنبد طلائی امام رضا افتاد. دلش لرزید ماه ها بود که به حرم نرفته بود، از خودش خجالت کشید. سوار اتوبوس های حرم شد و خودش را به حرم رساند. سلام داد و وارد شد. صحن ها غرق نور بودند. گوشه ای ایستاد و سرش را پائین انداخت. رویش نمی شد چیزی از آقا بخواهد و فقط گریه می کرد. توی دلش می خواست به آقا بگوید که کارش را بهش برگرداند اما رویش نمی شد به زبان بیاورد. نماز خواند. دلش آرام گرفت و احساس خوبی پیدا کرد. سلام داد و از حرم بیرون آمد. تلفن همراهش زنگ زد، مدیر شرکت بود ازش عذرخواهی کرد و گفت فردا می بینمت. آقا صدای دلش را شنیده بود.
ارسال در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط طاهره عابدی
 

ساعت هفت و نیم شب

 


 


 




دستش را دور فنجان قهوه گره زده  بود و از گرمای آن لذت میبرد . ساعت از هفت شب گذشته بود و هوا کاملا تاریک شده بود . بیرون کافه را نگاه کرد که مردم با عجله سعی داشتند خودشان را از خیس شدن زیر باران نجات بدهند . توی یک چشم به هم زدن کافه پر از آدم شد . چهره اش آرام بود اما دل تو دلش نبود تا عقربه دقیقه شمار زودتر به نیمه صفحه ی ساعتش برسد . با خودش فکر میکرد حتما بعد از این همه سال خیلی تغییر کرده و تنومند تر شده .  " نکنه منو نشناسه " از این فکر قلبش فشرده شد ، نفس عمیقی کشید تا این فکر آزاردهنده را از مغزش پاک کند . بوی باران بود که مشامش را پر کرد . یاد روزی افتاد که بهم قول دادند هرگز همدیگر را ترک نکنند اما یک ماه طول نکشید که جنگ شروع شد و خانواده اش کشور را ترک کردند . حالا بعد از یازده سال یک معجزه میتوانست آنها را با هم روبرو کند . این معجزه دو روز پیش اتفاق افتاد . دوستِ رابرت را دیده بود و از او خبر گرفته بود ، دوستش هم قرار امروز را برای دونفرشان گذاشته بود . توی فکر بود که مردی نابینا که پایش میلنگید کنار میزش ایستاد و پرسید " ببخشید این میز شماره چنده؟ " به آرامی گفت : "میز شماره دو" . مرد صندلی را کنار کشید و نشست . مانده بود چه بگوید سعی کرد با نهایت ادب بگوید که صندلی رزرو شده . مرد لبخند زد ،  آنقدر لبخند برایش آشنا بود که اشک بی معطلی تمام صورتش را خیس کرد همانطور که باران خیابان را.

ارسال در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط طاهره عابدی


جواهر فروشی خیابان چهارم










امشب بر خلاف شب های دیگه سرحال پا از محل کارش بیرون گذاشت.برف آرامی میبارید.شب کریسمس بود و بعد از ماهها پول جمع کردن امشب میخواست انگشتری را که توی جواهرفروشی کوچک خیابان چهارم دیده بود را برای خودش هدیه بخرد.این شب کریسمس برایش متفاوت تر از سالهای گذشته اش بود بر عکس هر سال از دیدن آنهمه نور و آدم هایی که شادی توی چشمانشان برق میزند و تا آخرین لحظات شب خرید میکنند ، بچه هایی از ته دل وصادقانه میخندیدند ، پرنده هایی که گوشه ای خلوت را برای پیدا کردن دانه روی برف ها اشغال کرده بودند لذت میبرد.به خیابان چهارم رسیده بود قلبش تند تر می تپید ، خدا خدا میکرد مغازه باز باشد چراغ روشن مغازه را که دید دلش آرام گرفت.انگشتانش را نگاه میکرد و از ته دل احساس میکرد انگشتان بلند و سفیدش لیاقت انگشتر را دارند.با یادآوری انگشتر قدم هایش را بلندتر برداشت.حس میکرد امروز راه طولانی تر از همیشه شده.بالاخره به مغازه رسید. نفس عمیقی کشید و به جای انگشتر توی ویترین نگاه کرد دلش ریخت انگشتر سر جایش نبود...

ارسال در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط طاهره عابدی


Tom Miller
 













هیکل ریزی داشت و همیشه کتک میخورد یک دوست هیکلی داشت .چند سالی از تام بزرگتر بود و همیشه از تام دفاع میکرد، اون یک بوکسور بود. اما دوست تام چند سال بیشتر آمریکا نموند و به جای دیگه ای رفت و تام از محل زندگی دوستش بی خبر بود.دوستش همیشه بهش میگفت: مهم نیست که چه هیکلی داشته باشی مهم اینه که به بوکس عشق بورزی و تمرین کنی،همین .توی این سالها تام تنها به دوستش فکر میکرد و مدام تلاش میکرد تا به این هیکلی رسید که میبینید. تام یک بوکسور موفق شد و مدالهای زیادی بدست آورده بود و حریف قدری محسوب میشد.حالا که به مرز بیست و پنج سالگی رسیده بود تنها آرزویش دیدن دوست قدیمیش بود.پانزدهم فوریه قرار بود تام در مسابقات قهرمانی شرکت کند.شب مسابقه تام ایمیلی از طرف دوست قدیمیش دریافت کرد که نوشته بود حتما برای دیدن مسابقه میام.تام سر از پا نمیشناخت و و ازینکه به آرزوش میرسید خیلی خوشحال بود. فردا ماشین دنبال تام اومد تا اونو به محل برگزاری مسابقه برسونه.تام مدام به راننده میگفت تند تر برو میخوام قبل از شروع مسابقه دوست قدیمیمو ببینم.راننده با سرعت زیاد رانندگی میکرد تا اینکه یک چهار راه مونده به محل برگزاری مسابقه راننده از چراق قرمز عبور کرد و با یک کامیون حاوی سوخت تصادف کرد .هم راننده هم تام جان خودشونو از دست دادند.تام هرگز به آرزویش نرسید.


ارسال در تاريخ پنجشنبه دوم مهر 1388 توسط طاهره عابدی

بهروز فتاحی







آتش انتقام هروز در دلش شعله ور تر میشد تا اینکه دیروز پس از هفده سال آمد تا انتقام پدرش را از  این مرد بگیرد.صدای گلوله بود که تمام اتاق کار مرد و گوش بهروز را پر کرد و اشک چشمهایش را.از خوشحالی بود یا ناراحتی خودش هم نمیدانست.مرد را کشته بود اما دلش هنوز هم آرام نگرفته بود.فرار نکرد همانجا ماند تا پلیس ها سر رسیدند... طناب دار را به گردنش آویختند و بعد هم زیر پایش خالی شد هیچکس نمیداند در آن لحظه به چه چیزی فکر میکرد!

 

ارسال در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 توسط طاهره عابدی


Jeff collins








به نرده ها تکیه داده بود و دور شدن کشتی را از بندر تماشا میکرد.صدای هری، جف را از فکر و خیال بیرون آورد .از 6 ماهگی وقتی مادرش جف را جلوی خانه هری توی بندر رها کرده بود این هری بود که از جف سرپرستی میکرد.از همان کودکی هم همراه هری توی بندر کار کرده بود. یکبار دیگه به کشتی نگاه کرد و رفت سراغ کارش.تنها آرزویی که داشت دیدن اهرام مصر بود اما هیچوقت پول برای تهیه بلیط نداشت.اما تصمیم خودش را گرفته بود، میخواست برود،هرجور که شده.چند شبی بود که اتاق را زیرو رو کرده بود تا مرواریدی را که هری خودش پیدا کرده بود و برای روز مبادا گذاشته بود را پیدا کند، اما پیدایش نمیکرد.شب وقتی برگشت خونه با نا باوری دید مروارید روی صندوقچه است. آن را برداشت و فردا صبح در اولین وقت مروارید را به قیمت خوبی فروخت.ته دلش از نامردی که در حق هری کرده بود خیلی ناراحت بود . اما هیچ چیز نمیتونست جف را از آرزویش دور کند پس یک نامه که شامل معذرت خواهی و تشکر فراوان از هری بود نوشت و سوار کشتی شد. جف به مصر رفت و هری وقتی نامه را میخواند ازاینکه روز مبادای مروارید فرا رسیده بود خیلی خوشحال بود. شب کریسمس نامه ای حاوی عکس جف در کنار اهرام مصر به هری رسید .درست همینجوری خندیده بود وقتی خیلی خوشحال بود اینطوری میخندید.نوشته بود دارد برمیگردد اما از تاریخ نامه خیلی میگذشت.


 
ارسال در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط طاهره عابدی

 

Catherine  augustus

 


 




از وقتی یادم میاد صورتم سوخته بود . من چیز زیادی ازون اتفاق یادم نیست اما میگن خونه مادربزرگم وقتی داشتم کنار بخاری بازی میکردم خوردم به بخاری و آبجوش روی صورتم ریخته. درست نیمی از صورتم تا استخوان سوخت. پدربزرگم از خانواده های اصیل روس بود و ثروت زیادی داشت اما هیچ ارثی به مادرم نرسید یعنی دایی هام  نگذاشتن برسد البته پدربزرگم هم هیچوقت پدرم رو در شان خودشون نمیدید و به قول خودش نمیخواست پولش توی جیب کسی مثل پدرم بره.وضع مالی پدرم خوب نبود .میدونستم هرگز نمیتونن از پس هزینه جراحی های زیبایی صورتم بر بیان بنابراین سعی کردم باهاش کنار بیام . همیشه از آینه ها فرار میکردم  بعضی وقت ها  هم که آینه ها جلوم سبز میشدن و با خودم چشم تو چشم میشدم به نیمه ی سوخته ی صورتم نگاه میکردم و ناامید میشدم. دوستان زیادی نداشتم و این فقط به خاطر این بود که اعتماد به نفس نداشتمو خودم طرف کسی نمیرفتم.تنها یک دوست داشتم که اونم خودش به طرفم اومد ، سوفیا. بیشتر اوقاتمو با سوفیا میگذروندم . یک روز وقتی با خونشون تماس گرفتم پدرش گوشی رو برداشت و بعد از احوالپرسی گوشی رو به سوفیا داد. فردای اونروز سوفیا چیزی رو به من گفت که زندگیمو عوض کرد . گفت پدرش که توی رادیو کار میکنه گفته کاترین صدای فوق العاده ای داره صدای سوفیا توی سرم میپیچید و قند توی دلم آب میکردند هرگز فکرنمیکردم چیز قابل توجه ای داشته باشم یعنی واقعا صدام خوبه؟ این سوالی بود که تا شب صد بار از خودم پرسیدم. قرار شد پنجشنبه همان هفته برای تست دادن همراه پدر سوفیا برم رادیو البته سوفیا هم اومد تا کمتر استرس داشته باشم. یک راهرو طولانی بود که چندین اتاق داشت که در واقع استدیو بودند. من رو به اتاق آخر راهرو بردند و باید متنی که جلوم گذاشتند رو میخوندم. تمام نیرومو جمع کردم تا تته پته نکنم و خوندم ، با تمام وجود خوندم. اونروز اونقدر از صِدام تعریف کردن که احساس میکردم روی زمین نیستم.  ازاینکه دیگه صورتم دیده نمیشد بلکه این صدام بود که شنیده میشد هیجان تمام وجودمو فرا گرفته بود. اوایل باید توی یک برنامه که ساعت 2 بعد از نیمه شب پخش میشد در طول برنامه یک سری جمله میخوندم. اما خیلی طول نکشید که مدت برنامه هایی که باید صحبت میکردم بیشتر شد و دیگر توی ساعاتی که شنوندگان بیشتری داشت گویندگی میکردم . یک روز یک خبرنگار بعد از برنامه سراغم اومد تا ازم مصاحبه کند و میخواست که ازم عکس بگیره دلم ریخت . نکنه کسایی که صدامو دوست دارن صورتم رو ببینند و دیگه برنامه هامو گوش نکنند. ترس همه ی وجودمو فرا گرفت .گفتم نه عکس نمیگیرم ، اما ول کن نبود تا بالاخره با مِن مِن گفت اگه میخواهید فقط از نیمه ی صورتتون عکس میگیرم . منم که دیدم دختره ول کن نیست قبول کردم و از نصف صورتم عکس گرفت همین عکسی که میبینید. بعد ازون مصاحبه نه تنها از طرفدارام کم نشد بلکه بیشترم شدند. دیگه از آینه ها فرار نمیکنم دیگه نگران نیمه سوخته ی صورتم نیستم دیگه از خدا ناراحت نیستم چون عوض نیمه سوخته ی صورتم بهم صدایی داده که برام کلی ارزش داره.
ارسال در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط طاهره عابدی


عباس کیانی








 

این عکس متعلق به عباس کیانی ایرانی متولد 23 مهر سال 62 در شهر مازندران است. وقتی 17 ساله بود به همراه خانواده به خاطر کار پدرش به تهران آمدند . قرار بود 2 سال تهران بمونند اما عباس که از تهران خیلی خوشش اومده بود حسابی درس خوند و تهران رشته ی مهندسی نرم افزار قبول شد خانوادش بعد از اتمام کار پدرش به مازندران برگشتند. عباس موند و تهران و گرونیش. تصمیم گرفت برای خودش کاری دست و پا کنه. یه کار نیمه وقت که هم به درسش برسه هم کار کنه . فکر کرد تدریس خصوصی کار خوبیه . روزایی رو  که به دانشگاه نمی رفت رو تدریس خصوصی میکرد . یک روز یه نفر با گوشیش تماس گرفت تا برای تدریس به پسرش به خونشون بره . عباس هم اونروز بعد از کلاس به آدرسی که اون مرد داده بود رفت . خونه ی بزرگی در بالای شهر . عباس زنگ خونرو زد و بعد وارد شد ، خونه نبود بیشتر شبیه به یک قصر بود .چیزی رو که میدید باور نمیکرد یک لیموزین توی پارکینگ پارک بود عباس تا بحال یک لیموزین رو از نزدیک ندیده بود خیلی دوست داشت داخل لیموزین رو هم ببینه اما صدای خدمتکار اونو به خودش آورد . خدمتکار اونو به اتاق همون آقایی برد که باهاش تماس گرفته بود . مرد  با عباس درمورد حساسیتی که راجع به درس پسرش داشت  صحبت میکرد اما عباس هنوز تو فکر لیموزین بود . مرد از عباس پرسید نمیخوای بدونی این همه معلم خوب چرا به توی تازه کار زنگ زدم؟ عباس به خودش اومد راستی به این فکر نکرده بود پرسید خب چرا به من زنگ زدید؟ مرد خندید و گفت من دایی شهرام دوستت هستم . تازه فهمید که منظور شهرام از هدیه ای که میگفت چیه. عباس روزای یکشنبه و سه شنبه برای تدریس درس ریاضی به پسر آقای رفیعی  میرفت و همیشه چشمش به لیموزین بود. چند ماهی گذشت و پسر آقای رفیعی نمره خوبی از امتحان آخر سال ریاضی آورد این نشون میداد عباس خوب کارشو انجام داده بود. کار عباس تموم شده بود و باید میرفت اما عباس تصمیم خودشو گرفته بود داخل اتاق آقای رفیعی شد و بعد از کلی مِن مِن کردن پرسید میتونم داخل لیموزین رو ببینم آقای رفیعی بلند خندید و گفت البته.عباس داخل لیموزین رو دید به وجد اومده بود.تا اینکه آقای رفیعی بزرگترین پیشنهادی که میتونست توی زندگی عباس بشه رو بهش داد " میخوای راننده لیموزین من باشی؟" آه خدای من عباس در پوست خودش نمیگنجید راننده لیموزین بودن آرزوی عباس بود. توی این عکس عباس تازه عینک دودیشو خریده و با یک حس غرور کنار لیموزین کنار شرکت آقای رفیعی که دست کمی از خونشون نداره ایستاده و خودشو توی شیشه ی ساختمان روبرو نگاه میکنه و با خودش فکر میکنه که یخورده عینکش کجه.

ارسال در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط طاهره عابدی
قالب وبلاگ